جمعى از نويسندگان

264

مجموعه مقالات برگزيده كنگره بزرگداشت آيت الله سيد على آقا قاضى (ره) (فارسى)

فتح باب حكايت باز شدن در براى حضرت آقاى سيدعلى قاضى دقيقاً تجلى همان چيزى بود كه در اشعار ياد شده آمد . حضرت آيت الله نجابت مىفرمودند : « رضوان خدا به آقاى قاضى ، رضوان خدا به آقاى قاضى ، سلام خدابه آقاى قاضى فرمودند چهل سال دم از وحدت پروردگار عالم زدم ، چند مرتبه خواستند مرا بكشند ، آقاى سيد ابواالحسن اصفهانى نگذاشت . خدا هم به من كمك كرد . چهل سال دم از وحدت مىزدم نه يك خواب خوبى ديدم ، نه يك مكاشفه‌اى داشتم ، نه رفيق ، نه هم‌درد نه مكاشفه . چهل سال هم بود كه در را مىكوبيدم ولى هيچ خبرى نمىشد . ولى بركات خدا چنان مرا محكم قرار داده بود و خداى اجلّ چنان به من ثبات داده بود كه هيچ تكان نخوردم » . چهل سال از اين مسأله گذشت . سنم پنجاه و هشت سال بود . چهل سال بود كه دم از خدا مىزدم . در كربلا بودم . حرم اباالفضل ( ع ) را دو ساعت بعد از غروب مىبستند و حرم حضرت امام‌حسين ( ع ) را چهار ساعت بعد از غروب مىبستند . لذا من نماز مغرب را در حرم حضرت اباالفضل العباس مىخواندم و نماز عشا را در حرم حضرت اباعبدالله ( ع ) . هيچ از عالم معنا برايم ظهور نكرده بود . هر چه داشتم بركت خدا بود و ثبات . يك روز ، قبل از غروب آفتاب ، رفتم عتبه‌ى حضرت اباالفضل ( ع ) را ببوسم . سيدى بود ، ترك بود معروف بود به سيد ديوانه . از ته صحن دوان دوان آمد گفت : سيدعلى ! سيدعلى ! ( من مىدانستم ديوانه است ) گفت : « امروز مرجع اوليا در تمام دنيا حضرت اباالفضل ( ع ) هستند » . ازبس من در خودم فرو رفته بودم متوجه نشدم كه فرمايش اين بنده‌ى خدا يعنى چه ! رفتم در حرم اباالفضل ( ع ) اذن ذخول خواندم . زيارت آقا را هم خواندم . نماز حضرت اباالفضل ( ع ) را خواندم . حالا مغرب شده بود . مىخواستم مشغول نماز مغرب بشوم . تا تكبيره الاحرام را گفتم ديديم از طرف حضرت اباالفضل ( ع ) وضع به تمام معنا عوض شد . وضع طورى شد كه نه هرگز از مخيله‌ى من عبور كرده بود و نه حتى قدرت درك آن را داشتم . همان فرمايش روايت كه « نه چشمى ديده نه گوشى شنيده و نه به قلبى خطور كرده » به سراغم آمد . [ نتوانستم قرائت را بخوانم ] قرائتم را نگه داشتم . اين وضع قريب يك دقيقه و نيم تداوم داشت . پس از آن ديدم كه شدت آن كم شد لذا مشغول به قرائتم شدم . مستحبات را كم كردم و نمازم را تمام كردم . از حرم بيرون آمدم ، با خودم گفتم به جايى بروم كه كسى مزاحمم نباشد . ديدم حرم امام‌حسين ( ع ) شلوغ است ، نرفتم . مستقيم به خانه رفتم . به پشت بام رفتم . به پشت خوابيدم و دست و پايم را دراز كردم . يك مرتبه ديدم كه باز هم همان حال به